العلامة المجلسي (مترجم :همدانى)

153

بحار الأنوار (ج67 و 68) (فارسى)

و سبب بين نباشى بايد خود را مانند مرده‌اى كه در مقابل غسال تسليم و بدون اراده است فرض كنى و بر روح و حقيقت خود نماز ميت را با پنج تكبير بخوانى و از تمام آمال و آرزوهاى خود وداع نموده و مانند موقع مرگ كه از همهء زندگى توديع مىشود از همهء چيز چشم بپوشى . و كمترين حد توكل اين است كه با همت و فكر و انديشهء خود در صدد تغيير مقدرات و غالب شدن بر مقدار معين شده براى خود نباشى و بر همان قسمت مقرر شده هم چشم ندوزى و بر آنچه از دستت رفته است خيره نشده و تاسف نخورى كه اين حالات موجب شكستن همان ايمان و باعث نقص آن خواهد شد و حال اينكه تو خود آگاهى به اين زيان ندارى . و اگر ميخواهى كه به مقدارى از روش و حالات توكّل‌كنندگان آگاهى پيدا كنى توجه كامل به اين داستان بكن و آن داستان چنين است كه يكى از متوكلين خدمت يكى از ائمه دين عليهم السّلام شرفياب شد و سؤالى در بارهء توكل از آن حضرت نمود و امام آن شخص را كاملا مىشناخت كه توكلش نيكو و پرهيز و تقوايش خوب است و قبل از شروع بسؤال بر صدق و راستى او آگاهى داشت . حضرت به او فرمود در همين جا باش و ساعتى به من مهلت بده آن شخص هم امتثال نمود و در همين بين كه او منتظر و در انديشه پاسخ حضرت بود شخص فقير و تهيدستى از آنجا عبور كرد امام عليه السّلام دست بجيب خود كرده و چيزى به آن مرد فقير عنايت فرمود سپس حضرت رو كرد به آن شخص سئوال‌كننده و فرمود پيش بيا و از هر چيزى كه ميخواهى كه سؤال كن آن مرد عرض كرد . اى امام معصوم من كاملا معرفت و شناخت دارم كه شما قبل از اينكه مهلت بخواهى قدرت و توانائى كامل بپاسخ سؤال من داديد و من علت تاخير جواب را نميدانم . حضرت فرمود براى اينكه تو خود پيش از سخن گفتن من پاسخت را دريابى . چون مقدار يك دانق ( وجه بسيار مختصر ) همراه من بود و من نميخواستم از خود غافل باشم و در باره مسأله توكل صحبت كنم و باطن و ضمير من كه از هر جهت خداوند اطلاع از آن دارد شايد توجه به آن وجه مختصر كه در جيب من هست داشته باشم و سزاوار نبود كه من پاسخ سؤال مربوط به توكل را بدهم مگر اينكه اين وجه را به مصرف خود برسانم . و با اين عمل خواستم كه دقت نظر و توجه تو بيشتر گردد . پس از اين عمل و شرح آن ناگهان آن مرد فرياد تاسف بارى سر داد و سوگند ياد نمود كه از اين پس تا آخر عمر در عمران و آبادى سكونت نكند و با هيچ كس پيوند انس نبندد و با كسى معاشرت ننمايد . 43 - ارشاد مفيد . ابو محمد حسن بن محمد بن يحيى . . . از ابو حمزه ثمالى از حضرت سجاد عليه السّلام كه فرمود . روزى از مدينه بيرون شده و آمدم تا به اين ديوار رسيدم و بر آن تكيه كردم ناگهان مردى را كه دو جامهء سفيد بر تن داشت در برابر خود ديدم كه به من نگاه مىكند . سپس گفت اى على بن الحسين چه شده كه اين چنين ترا غمناك و اندوهناك مىبينم ؟